آخرین آرزوی دلم

یک روز می رسد که در آغوش گیرمش، هرگز بعید نیست خدا را چه دیده ای ...

پسرم

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری آن همه صبوری من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده هی بوی بال کبوتر و نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید پس بگو قرار بود که تو بیایی و من نمی‌دانستم دردت به جان بی‌قرار پر گریه‌ام پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟ حالا که آمدی حرف ما بسیار، وقت ما اندک، آسمان هم که بارانی‌ست … !
24 دی 1403

غریبه آشنا

تو از شهر غریبه بی نشونی اومدی تو با اسب سفید مهربونی اومدی تو از دشتای دور و جاده های پر غبار برای هم صدایی هم زبونی اومدی تو از راه میرسی پر از گرد و غبار تموم انتظار میاد همرات بهار چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت غریب آشنا دوست دارم بیا منو همرات ببر به شهر قصه ها بگیر دست منو تو اون دستات چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم بمونم منتظر تا برگردی پیشم تو زندونم با تو من آزادم
18 دی 1403
1